تبليغاتX
جوووووووووووووووووووونی آزاد
می خوام جوووووووووووووووونی کنم

ندا با چشمانی باز مرد.

شرم بر ما که با چشم بسته زندگی میکنیم

 

این روزا از خودم بدم میاد که نمیتونم کاری انجام بدم همه دارن فریاد میزنن ولی ما اینجا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم دیدن مرگ هموطنام داره داغونم میکنه

همین

به امید پیروزی

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
خبر برگزيده
بیانیه مهندس موسوی: مسئولان همگی به خط قانون و امانتداری از آزای ملت بازگردند
 

« بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است؛ مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌‌دانند که به چه کسی رای داده‌‌اند با حیرت تمام به شعبده‌‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بی‌‌امانت دیده‌‌ایم و می‌‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبرا‌ن‌‌ناپذیر قرار دهد.

به مسوولان توصیه می‌‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کم‌ترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه می‌دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجه‌‌ای که کشور ما لایق آن است هم‌چنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.

و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون
میرحسین موسوی


حرکت از این بیش شتابان کنید    ولوله در ولوله باران کنید

چی بگم حرفی برای گفتن نیست

تقلب

دروغ

واقعا اینا فکر کردن ما احمقیم

وتاسفم واسه این مملکت گل و بلبل

مانوشتیم میر حسین آنها خواندند احمدی نژاد

ما نوشتیم 77 آنها خواندند 44

بعضی ها رای باطل دادند آنها خواندند احمدی نژاد

دوباره میسازمت وطن   اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم   اگر چه با استخوان خویش

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 

یه عالمه خبر

سلام خوبید وای چقدر اتفاق افتاده توی این مدت که نیومدم امروز اومدم یه عالمه حرف بزنم میخوام یه روز نگاه به اینجا خاطره های قشنگی رو برا م زنده کنه.

از رویت شدنم توسط استا شروع میکنم:

جمعه هفته آینده با دوستان محترم حوس هواخوری کردیم و رفتیم پارک توی همون حوس هواخوری حوس بستنی نیز کردیم و سر از بستنی فروشی در آوردیم همینجوری که داشتیم بستنی میخوردیم و حسابی  خوش خوشانان بود سر برگردوندم دیدم ای دل غافل استاد محترم که قراره شنبه درس رو از اول بپرسن پشت سر بنده حقیر نشستن و به شدت هم روی بنده زوم کردن. خلاصه که نفهمیدم چه جوری بستنی رو خورده و از محل متواری شدم.یه سلام یواشکی کردمو خودمو سر به نیست کردم.اونشب تا صبح درس خوندم چون میدونستم که اولین نفر از من خواهد پرسید اخه ایشون حافظشون بسیار قوی و کوشاشون بسیار تیزه حالا بشنوید از شنبه و اتفاقاتش:

از صبح رفتم دانشگاه و تا 4.30 که با ایشون کلاس داشتمیم من درس خوندم از اونجای هم که هفته قبلش غیبت داشتم هیچی از درس جدید نمیفهمیدم با کلی استرس و نگرانی ساعت 4.30 رفتم سر کلاس. یه بخشی از درسو نفهمیده بودم به همین دلیل یکی از بچه ها که سوال کرد سوال خودمو چسبوندم ته سوال اونو پرسیدم تا منو دید کفت خانم شاسوسا یادم باشه حتما از شما بپرسم ببینم دیروز بیرون بودی درس خوندی؟ منم که در مرز سکته کردن بودم سریع و در کمال رو گفتم اگه نخونده بودم که بیرون نمیرفتم استاد بچه میترسونید خوب بپرسید. خندید و دیگه چیزی نگفت. قرار شدم بریم سایت که بچه های که پروژه داشتن ارائه بدن خلاصه که از من نپرسید فقط میخواست به همه بگه منو دیروز تو خیابون دیده. موقع دادن پروزه شده و این استاد محترم سخترین موضوع رو اولین نفر به بنده و دوستم سپرد.ای خدا از دست این استاد من چی کار کنم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بقیه هفته اتفاق خاصی نیوفتاد تا 5شنبه:

پنجشنبه ها کلاس ما ساعت 8 بود که به خواست استاد به ساعت 8.30 منتقل شد ولی استاد 8.45 میاد.استاد تازه وارد کلاس شده بود و داشت میدید تا کجا درس داده که ادامه بده یک دفعه یه پیرزن وارد کلاس شد و شروع کرد به گدایی باورتون میشه توی کلاس دانشگاه ساعت 9 صبح اونم درس ساختمان داده یه متگدی وارد کلاس بشه دهن همه باز مونده بود و فقط به این خانم نگاه میکردن تا بلاخره جناب نگهبان تشریف اوردن و ایشون رو بردن خیلی جالب بود.

شنبه که قرار بود ما ارائه بدیم:

شنبه قرار بود ما پروژمون رو ارائه بدیم ولی هنوز هیچ کاری نکرده بودیم فقط چند صفحه چرند پرند نوشته بودیم و یه عالمه عکس چاشنیش کرده بودیم دست به دعا برداشتیم که از ما پروژه نخواد چون در اون صورت بیچاره میشدیم. استاد وارد کلاس شد و اولین نفر به من نگاه کرد و گفت خانم شاسوسا موضوع شما چی بود وای منو میگید زبونم بند رفت با یه صدای که از ته چاه در میومد موضوع رو گفتم و شانس اوردم که گفتن شما باشید هفته آینده تازه من اون موقع تونستم نفس بکشم.

چهارشنبه و زلزله:

ساعت4.25 دقیقه صبح با یه زلزله از خواب بیدار شدیم و وحشتمون با زلزله دوم که ساعت 4.45 اومد بیشتر شد و منو به اتاق مامان کشوند که کنار اون بخوابم ولی مگه دیگه تا صبح خوابم برد همش دست مامانمو محکم گرفته بودم و میترسیدم به خیر گذشت انشاالله این اتفاق هیچ کجای دنیا شدید رخ نده.

پنجشنبه :

تعطیل بود رفتیم خونه بابا بزرگم بد نبود ولی خوب....

جمعه:

جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستام بود که دانشگاه براشون گرفته بود از صبح مهمون اون بودم تا ساعت 2 بعد از ظهر خوب بود و بسیار خوش گدشت.

و امروز شنبه روز استرس:

امروز روز ارائه پروژمون بود از صبح دانشگاه بودیم که کاملش کردیم و ساعت حدودا 5.30 یا 6 ارائه کردیم من که کم مونده بود سکته کنم اگه مهناز توضیح نداده بود من زبونم بند میرفت موقع حرف زدن استاد کلی تعریف کرد و گفت عالی بود.خلاصه که تموم شد و به خیر گذشت گر چه من الانم که دارم مینویسم داره قلبم تند تند میزنه.

چقدر حرف زدم ها ببخشید اگه کسی اینجا رو خوند و خسته شدن معذرت میخوام.

برام دعا کنید فردا امتحان دارم کارگاه لینوکس خدا رحم کنه.این ترم  درسام  واقعا سخته به دعای همتون احتیاج دارم 31 خرداد 2تا امتحان دارم هر دو هم برنامه نویسی تو دعاهاتون منو یادتون نره.

تا بعد....................

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
هیچکی از رفتن من غصه نخور هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتمو خورشید نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب وناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزو هاشو باخته بود

چهره ای هیچ کسی پزمرده نبود دلا اما همه پزمرده بودن

کسای که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن


تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت


دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ، بادها  دلتنگ اند

دست ها بيهوده  چشم ها بي رنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند، برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سیبها خشکیده ، یاسها پوسیده ، شیر هم ترسیده ، دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شاد تر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور كن

آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود

روز ، پرسوز نبود ، زخم، شرم آور بود

خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


سلام

خیلی وقت که برگشتم

به وبلاگ همه هم سر زدم

فعلا حوصلا نوشتن ندارم

تا بعد......................................

خل

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

اومدم خداحافظی

به علت نداشتن سیستم اطلاع ثانوی نیستم

دلتون برام تنگ میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که بعید میدونم جدیدن دیگه هیچ کدوم دوسم ندارین

خوب تا بعد که نمیدونم کیه

دوستون دارم همیشه

اینجا واسه من حکم دفتر درد و دل رو داره با آدمهای که نمیشناسمشون

اینجا میام تا چیزهایرو که دلم میخواد فریاد بزنم بگم

خدا حافظ غریبه

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
زمستون وقتی شروع میشه با خودش تموم دل تنگیهای دنیارو واسه من میاره.

امروز تلخترین روز زندگی من از امروز متفرم دلم میخواد امروز رو از تقویم زندگیم حذف کنم

۸ساله که دارم از اومدن امروز فرار میکنم ولی نمیشه ۸سال که توی ساعتها و دقیقهام دارم دنبالت میگردم تا پیدات کنم ولی نیشه توی خواب و بیداری دارم دنبالت میگردم شبها به امید اینکه خوابتو ببینم میخوابم و صبحها به این امید بیدار میشم که همچیز رو توی خواب دیده باشم یه کابوس طولانی.

نبودی توی هیچ کدوم از لحظه های که بهت نیاز داشتم نبودی خیلی چیزها رو دوست داشتم بهت بگم ولی تو هیچوقت نبودی چه جوری جای خالیت پر میشه قبل از رفتن فکر کرده بودی فکر کردی که بارفتن بزرگترین ظلم دنیا رو در حق من میکنی فکر نکردی واسه رفتن تو من خیلی بچه ام چی میشد اگه نمیرفتی مگه جای کسی رو توی دنیا تنگ کرده بودی چی میشد اگه منم مثل خیلیهای دیگه میتونستم اتفاقهای خوب و بد زندگیمرو با حضور تو بگذرونم چی میشد مگه؟

 دلم تنگ شده امسال از هرسال بیشتر امسال دلتنگتر از همیشه ام انگار امسال بیشتر بهت نیاز دارم انگار هرچی بزرگتر میشم نبودتو بیشتر حس میکنم نبودت بیشتر به چشم میاد نبودت بیشتر اذیتم میکنه.

نگاهت آسمانم بود گم شد

دو چشمت سایبانم بود گم شد

به زیر آسمان در سایه تو

جهان در دیدگانم بود گم شد

                                        ((سیاوش کسرایی))

دلم تنگ شده 

امروز هشتمین سالی بود که بدون تو سپری شد 

دوست دارم بابا تا ابد.

تا بعد.................... .   

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

اومدم بگم من نیستم تا ۸ بهمن یعنی بعد از تموم شدن امتحانات

البته اگه تا اون موقع زنده بمونم

خوب یکی نیست بگه وقتی تموم طول ترم رو ول میکنی پروژتو میزاری شب امتحان حالا باید شب تا صبح بشینی پروژه بنویسی

واقعا فکر کنم چشام یه ۰.۲۵ تا ۰.۵ شماره ضعیفتر شده چون دیگه بدون عینک این مانیتوره بندری میرقصه

چشمام خستس هم از اشک هم از درس

برام دعا کنید خیلی بهش نیاز دارم

پی نوشت:دلم برات تنگ شده خیلی به شدت بهت نیاز دارم امروز دلم میخواست بهت زنگ بزنم تا بازم آروم شم ولی حیف کاش هیچ وقت تموم نمیشد هنوز عشقتم شاید تا ابد عاشق بمونم شیوای عزیزم .

پی نوشت:یه پست ویژه میخوام بزارم چند روز دیگه.

تا بعد........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

امروز همچیز تموم شد ۷ سال دوستی من و شیوا امروز تموم شد امروز هرجیزی از دوستیمون مونده بود پاره شد. دیگه خسته شدم بودم از حفظ ظاهر. از دیدن و دم نزدن از کاراش و برخورداش از بی محلیاش از وقتای که باهاش حرف میزدم ولی من نمیدید از وقتای که بدجوری دلمو میشکوند گر چه همه چیز به گردن من افتاد ولی تموم شد واسه همیشه تموم شد نمیخواستم کشش بدم واسه همین وقتی میگفت همه چیز تقصیر تو بود هیچی نگفتم و گفتم باشه قبول تقصیر من فقط تمومش کن.

نمیدونم ناراحتم یا نه ولی دلم بد جوری گرفته انتضار نداشتم اینجوری عمر دوستیمون سر بیاد ۷ سال دوستی امروز پروندش بسته شد واسه همیشه تا ابد.

پی نوشت: دوست داشتم تا آخرین روزی که حس کردم دیگه دوستم نداری از اون روز به بعد روز به روز محبتم کم شد تا امروز که دیگه محبتی نمونده بود که بتونم ببخشمت.روز سه شنبه که قعط کردی که بعد بهم زنگ بزنی و تا امروز زنگ نزدی دلم بد شکست تا شب منتظرت بودم همون روز عشق و دوست داشتنم ته کشید دیگه دوست ندارم شیوا هیچی دیگه توی دلم نیست هیچی........

تا بعد...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام .

دیروز ۵ دی بود یه روز فراموش نشدنی واسه همه.

حرفی برای گفتن ندارم عکسا خودشون حرف میزنن.

تسلیت میگم به همه کسای که توی اون حادثه عزیزاشون رو از دست دادن.

 

 

 

تا بعد................

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام
چند وقتی هست که میخوام مطلبی رو که روی من خیلی اثر گذاشت و شدیدن منو بهم ریخت اینجا بزارم ولی ادب حکم میکرد اجازه بگیرم امروز اجازه صادر شد و من این مطلب رو اینجا گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد:
 
استمداد خانواده زهرا بنی یعقوب

با گذشت حدود يک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بني يعقوب، خانواده وي با انتشار نامه اي، خطاب به مردم ايران از بي نتيجه بودن اين پرونده و مجازات نكردن متهمان آن انتقاد کردند.
متن اين نامه که از سوي خانواده زهرا بني يعقوب در اختيار کانون زنان ايراني گذاشته شده  بدون پيش داوري درباره محتواي آن  به شرح زير است:


به نام خدا
مردم آگاه ايران، به ويژه فعالان حقوق بشر
بيش از يك سال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دکتر زهرا بني يعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر همدان ميگذرد و در اين مدت، تلاش فراواني از سوي ما، وکلاي مدافع پرونده، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه نگاران مستقل براي کشف حقيقت صورت گرفته، اما متأسفانه، تاکنون پرونده به نقطه روشني نرسيده است و متهمان همچنان آزادند و مجازاتي براي آنها در نظر گرفته نشده است .
هيچ کس پاسخ مشخصي به ما نمي دهد. به همين دليل با مروري بر پرونده دخترمان از شما ياري مي خواهيم و جمله تأمل برانگيز يك هزار دانشجوي پزشكي را که چند روز قبل با ارسال توماري براي رئيس قوه قضائيه نسبت به چگونگي روند رسيدگي به اين پرونده اعتراض آردند، يادآوري مي آنيم .» اين اتفاق مي توانست و مي تواند براي هر کدام از فرزندان ايران زمين روي دهد
فرزند ما، دکتر زهرا بني يعقوب دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر ٢٣ آزمون سراسري دانشگاه ها و
فارغ التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران، از حدود هشت ماه پيش از مرگش، در مناطق محروم همدان و کردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش که زنداني سياسي رژيم شاه بود، از طرح خدمت اجباري پزشکان معافيت داشت و حضورش در اين مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود.
زهراي ٢٧ ساله ما، روز جمعه بيستم مهر ماه ٨٦ ساعت ١٠ صبح در پارکي در شهر همدان به همراه نامزدش توسط مأموران ستاد امر به معروف دستگير شد. مسئولان اين ستاد، بيش از ٢٤ ساعت ما را در
جريان بازداشت دخترمان قرار ندادند، چرا که بازداشت او را از اختيارات قانوني خود مي دانستند.
 ساعت ١١ صبح روز شنبه، سرهنگ «...» با لحني توهين آميز با ما تماس گرفت و ضمن بيان اجمالي ماجراي بازداشت، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بياييد. پدر مي پرسد: چرا فردا؟ من مي توانم امشب خود را به همدان برسانم. او با اصرار زياد از سرهنگ ... مي خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نميدهد.
به گفته قاضي، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بي خبر است، دايم خواهش مي کند که اجازه دهند يک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا براي آزادي اش به همدان بيايند. ( از صحبت هاي قاضي در روز دوم ) سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضي اجازه صادر مي شود که زهرا با ما تماس بگيرد. پدر و مادر در راه هستند و نمي تواند با آنها تماس بگيرد. به برادرش، رحيم، تلفن مي زند و با توجه به اشکال در خط موبايل در منطقه اي که برادر حضور داشت، تماس تلفني به بيش از چند کلمه نمي رسد. پس با محل کار خود تماس مي گيرد و تقاضاي دو روز مرخصي ميکند تا بيمارانش با درهاي بسته درمانگاه مواجه نشوند. تلاش برادر براي تماس دوباره نهايتا به اين ختم مي شود که براي صحبت با خواهرش بايد تا ساعت ٩ شب صبر کند.
ساعت حدود هشت و نيم شب بود. موبايل برادر زنگ مي خورد که پيش شماره همدان را مي بيند. اين بار تماس چند دقيقه طول ميکشد. برادر در گفت و گو با زهرا احساس مي کند وضعيت روحي زهرا در شرايط خوبي است. او در جواب اين سوال برادر که مي پرسد تو را اذيت نکرده اند، مي شنود: نه و بلافاصله مي گويد: کسي بالاي سرم ايستاده است.
برادر به زهرا اطمينان مي دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود يک ساعت ديگر به آنجا مي رسد. تماس تلفني با « خداحافظ داداش » و « خداحافظ آبجي جان »   به پايان مي رسد. بعد از اين تماس، دقيقا چه اتفاقي افتاده، معلوم نيست و غير از اعضاي ستاد امر به معروف، فقط خدا ميداند.
پدر و مادر زهرا ساعت ١٠ شب به همدان ميرسند. در جلوي بازداشتگاه با عجيبترين توهين ها مواجه مي شوند. يکي از اعضاي ستاد به پدر زهرا مي گويد از نظر ما دختر تو صلاحيت پزشک بودن در اين مملکت را ندارد. اين فرد يک هفته پس از خاکسپاري زهراي عزيزمان، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و
با انواع تهديدها از ما خواست که پرونده را پيگيري نکنيم. (نام اين فرد حتي در بين متهمان وجود ندارد. ما از او به اين دليل نيز که خانواده ما را تهديد کرده، شکايت کرده ايم، اما دريغ از يک احضار و بازجويي کوچک که درباره اش شده باشد(. پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است که سرهنگ ... چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبه رو شد و گفت: براي پيگيري وضع دخترت به آگاهي برو، نه !برو دادسرا، نه، بهتر است بروي پزشك قانوني. رئيس ستاد امر به معروف به خاطر مرگ تلخي که در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، کمترين نگراني، اضطراب و يا ناراحتي نداشت.
اورژانس منطقه، پس از معاينه جسد زهرا در ساعت نه و نيم شب، عنوان مي کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است. ما بارها و در جريان بازپرسي به اين گزارش دروغ اعتراض کرديم. اگر او ساعت هشت شب فوت کرده، چگونه مي توانسته در ساعت هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده باشد. آنها از ما پرسيدند که چه مدرکي براي اثبات اين ادعاي خود داريد؟ ما در پاسخ گفت هايم: غير از شش نفري که در آنار برادر زهرا، شاهد مکالمه بودند، م يتوانيد پرينت مکالمه هاي تلفن همراه برادرش را بگيريد تا معلوم شود کي و از کجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول کشيد تا اين پرينت را در اختيار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ کسي به اين سؤال ما نيز جواب نداده است.) در اين پرينت نه تنها خبري از مکالمه ساعت هشت و نيم شب زهرا با برادرش نيست، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ريخته و نامرتب است. براي مثال، تماس ساعت ٥ بعد از ظهر پس از تماس ساعت ٦ ثبت شده است. از نظر ما اين دستکاري در اسنادي است که مي توانست به حقيقت ماجرا کمک کند. پس از انتقال جسد زهرا به پزشکي قانوني، آنها ساعت مرگ را ٩ صبح روز شنبه اعلام مي کنند، در حالي که ساعت ٥ بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت ٥ بعد از ظهر همان روز هم يک قاضي او را ديده و با او صحبت کرده است.
بنا بر گزارش پزشک قانوني، دو کبودي روي پاهاي زهرا ديده شده است. کبودي روي ساق پاي چپ و
کبودي روي ران پاي راست، اما به علل احتمالي اين کبود يها اشاره اي نشده است. آنها ادعا مي کنند زهرا خودش را در اتاقي که زنداني بوده با پارچ ههاي تبليغاتي حلق آويز کرده است، اما توجه نم يکنند آيا کسي مي تواند در فاصله يک و نيم متري اتاق رئيس بازداشتگاه، در حالي که در اتاق بسته است، خود را از چهارچوب همان در بسته حلق آويز کند و هيچ صدايي هم از او شنيده نشود؟
به نظر ما، دست اندرکاران پرونده به تناقض هاي ديگري هم که در اين پرونده هست، توجه نمي کنند. عجيبتر آنکه پزشکي قانوني به خوني که از بيني و گوش زهرا بيرون آمده، هم توجهي نكردند و در هيچ کدام از گزارش هايشان به آن اشاره نکرد هاند.
دو، سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، يكي از معاونان ... با پدر زهرا ديدار آرد و به او گفت: ديروز
در شوراي تأمين استان حرف از شما بود آه جزو زندانيان سياسي زمان شاه هستيد و زحمت هاي زيادي براي پيروزي انقلاب کشيده ايد. ما مشكلات زيادي داريم. دانشجويان پزشكي به خاطر اين حادثه هم اآنون در اعتصاب هستند. راديوهاي خارجي در اين باره در حال سمپاشي هستند، انتخابات مجلس هم نزديك است.
خواهش ما از شما اين است آه حتي به اقوام خودتان هم نگوييد آه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت
آرده است. مثلا بگوييد تصادف آرده و يا دچار ايست قلبي شده است .
اين تنها نمونه اي آوچك از برخورد يكي از مسئولاني است آه به جاي دادخواهي از خون به ناحق ريخته شده زهرا، ما را توصيه به دروغ گفتن درباره مرگ دخترمان آرده است. از اين مسئولان مي پرسيم که آيا هرگز درباره برخورد امام علي (ع) با مديران خلافكار خود چيزي نخوانده و يا نشنيده اند؟ آيا از ياد برده اند که امام علي به خاطر ظلمي که بر زن يهودي توسط کارگزارانش رفته بود، خون گريست؟
در زماني که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن مي کرديم، از بيني و گوش او خون جاري بود که هم ما و هم
حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگي گفته اند کسي که حلق آويز شده باشد، به هيچ وجه گوش و بيني اش خونريزي نمي کند و اين از نشانه هاي ضربه مغزي است.
بنابراين خانواده تقاضاي نبش قبر را براي بررسي احتمالي ضربه مغزي داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد.
البته ما با توجه به وضعيت روحي و جسمي مادر زهرا از اين کار منصرف شديم، به ويژه که پزشکان
متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زيادي از ميان مي رود و شناسايي را مشکل مي کند.
ما با توجه به تناقضات متعددي که در پرونده بود و همچنين احتمال حمايت از متهمان، اين موارد را به رئيس قوه قضائيه اطلاع داديم و درخواست کرديم پرونده به تهران منتقل شود. در نهايت در اسفند ٨٦ موفق شديم، موافقت آقاي شاهرودي و ديوان عالي کشور را براي اين کار بگيريم.
ده روز بعد براي پيگيري سرنوشت پرونده دخترمان به تهران، بارها و بارها به دادسراها مراجعه کرديم. آنها
هر بار حرفي مي زدند، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است، اما نمي توانيم بگوييم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسي است.
قاضي ... نيز يك بار در صحبت با پدر زهرا به او گفت: اگر وکلاي مدافع پرونده) خانم شيرين عبادي و آقاي
عبدالفتاح سلطاني) را عوض کنيد، ما براي به نتيجه رسيدن پرونده با شما همكاري خواهيم کرد. او به پدر زهرا گفته بود: من براي شما خيلي زحمت کشيده ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضاي ستاد امر به معروف گرفته ام.
او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست، به همراه وکلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت و گو کنند و
موضوع را حل و فصل کنند.
قاضي ... آنچنان درباره حل و فصل پرونده با ما سخن مي گفت که انگار درباره يك دعواي کوچك و شخصي و خانوادگي حرف مي زند.
سرانجام در تير ماه ٨٧ ، يعني چهار ماه پس از اين که قرار بود پرونده در تهران بررسي شود، دادگاه همدان  بدون توجه به رأي ديوان عالي کشور، با نوشتن اين جمله که « اصولا جرمي اتفاق نيفتاده که بتوان درباره آن رأي صادر کرد   » تمامي متهمان را از همه اتهامات مبرا کرد. ،بازپرس پرونده در شرايطي اين حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده اي که به امضاي خودشان رسيده، هشت مورد تخلف از جمله دستکاري در پرونده براي افزايش مدت بازداشت و ... به چشم مي خورد و اين تخلف نيز مورد اعتراض قاضي کشيک قرار گرفته بود.
با اعتراض ما و با توجه به رأي ديوان عالي کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسي دقيق صحنه هستيم که آيا اصولا امکان اين اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد يا نه؟
اما هيچ کدام از مسئولان و دست اندرکاران پرونده پاسخ مشخصي به ما نمي دهند. آيا در اين کشور فريادرسي براي پيگيري و شناسايي دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما که مي توانست براي خود، خانواده و جامعه اش مفيد باشد، وجود ندارد؟ آيا فريادرسي در اين کشور هست که داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دکتر زهرا بني يعقوب

پی نوشت:از دشمنان برند شكايت به دوستان
               چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

همین.

تا بعد.................

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مشخصات من :اسم مستعار من شاسوسا، اسمم مانیا، سنم 18، رشتم نرم افزار، علاقم فوتبال،فوتسال،موزیک آروم، شعر ، اخلاقم شاد و شیطون در این حال دل نازک و عصبی(شما بگیرید قاراش میش)، خواننده مورد علاقم داریوش آهنگ سازی شادمهرم دوست دارم (موزیک خالی)،شاعر سهراب، رنگ قرمز (رنگهای تند)، تیم پرسپولیس و بارسلونا و منچستر ،همه فهمیدید من کیم !
(قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.)

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
ماجراهای ماهک و پیشول(پیشول)
پشول و رازهاش(پیشول)
روزمرگی(کاوه)
گیلاسی
شیوا جونم
مجید
یاداشت های یک دختر ترشیده_آنی
نجوای عزیزم
پوروچیست و جاماسب عزیز
من و تو(نهال)
پسری از شهر افتاب
باغ مهتاب (شمایل)
ابلهی که همه چیز میدانست(امیر)
همه چی(سروش)
رایانه(استاد زهره وند)
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM