![]() |
![]() |
|
| می خوام جوووووووووووووووونی کنم |
حرکت از این بیش شتابان کنید ولوله در ولوله باران کنید چی بگم حرفی برای گفتن نیست تقلب دروغ واقعا اینا فکر کردن ما احمقیم وتاسفم واسه این مملکت گل و بلبل مانوشتیم میر حسین آنها خواندند احمدی نژاد ما نوشتیم 77 آنها خواندند 44 بعضی ها رای باطل دادند آنها خواندند احمدی نژاد دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش |
||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 خرداد1388ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط شاسوسا |
|
||||||||||
|
یه عالمه خبر سلام خوبید وای چقدر اتفاق افتاده توی این مدت که نیومدم امروز اومدم یه عالمه حرف بزنم میخوام یه روز نگاه به اینجا خاطره های قشنگی رو برا م زنده کنه. از رویت شدنم توسط استا شروع میکنم: جمعه هفته آینده با دوستان محترم حوس هواخوری کردیم و رفتیم پارک توی همون حوس هواخوری حوس بستنی نیز کردیم و سر از بستنی فروشی در آوردیم همینجوری که داشتیم بستنی میخوردیم و حسابی خوش خوشانان بود سر برگردوندم دیدم ای دل غافل استاد محترم که قراره شنبه درس رو از اول بپرسن پشت سر بنده حقیر نشستن و به شدت هم روی بنده زوم کردن. خلاصه که نفهمیدم چه جوری بستنی رو خورده و از محل متواری شدم.یه سلام یواشکی کردمو خودمو سر به نیست کردم.اونشب تا صبح درس خوندم چون میدونستم که اولین نفر از من خواهد پرسید اخه ایشون حافظشون بسیار قوی و کوشاشون بسیار تیزه حالا بشنوید از شنبه و اتفاقاتش: از صبح رفتم دانشگاه و تا 4.30 که با ایشون کلاس داشتمیم من درس خوندم از اونجای هم که هفته قبلش غیبت داشتم هیچی از درس جدید نمیفهمیدم با کلی استرس و نگرانی ساعت 4.30 رفتم سر کلاس. یه بخشی از درسو نفهمیده بودم به همین دلیل یکی از بچه ها که سوال کرد سوال خودمو چسبوندم ته سوال اونو پرسیدم تا منو دید کفت خانم شاسوسا یادم باشه حتما از شما بپرسم ببینم دیروز بیرون بودی درس خوندی؟ منم که در مرز سکته کردن بودم سریع و در کمال رو گفتم اگه نخونده بودم که بیرون نمیرفتم استاد بچه میترسونید خوب بپرسید. خندید و دیگه چیزی نگفت. قرار شدم بریم سایت که بچه های که پروژه داشتن ارائه بدن خلاصه که از من نپرسید فقط میخواست به همه بگه منو دیروز تو خیابون دیده. موقع دادن پروزه شده و این استاد محترم سخترین موضوع رو اولین نفر به بنده و دوستم سپرد.ای خدا از دست این استاد من چی کار کنم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بقیه هفته اتفاق خاصی نیوفتاد تا 5شنبه: پنجشنبه ها کلاس ما ساعت 8 بود که به خواست استاد به ساعت 8.30 منتقل شد ولی استاد 8.45 میاد.استاد تازه وارد کلاس شده بود و داشت میدید تا کجا درس داده که ادامه بده یک دفعه یه پیرزن وارد کلاس شد و شروع کرد به گدایی باورتون میشه توی کلاس دانشگاه ساعت 9 صبح اونم درس ساختمان داده یه متگدی وارد کلاس بشه دهن همه باز مونده بود و فقط به این خانم نگاه میکردن تا بلاخره جناب نگهبان تشریف اوردن و ایشون رو بردن خیلی جالب بود. شنبه که قرار بود ما ارائه بدیم: شنبه قرار بود ما پروژمون رو ارائه بدیم ولی هنوز هیچ کاری نکرده بودیم فقط چند صفحه چرند پرند نوشته بودیم و یه عالمه عکس چاشنیش کرده بودیم دست به دعا برداشتیم که از ما پروژه نخواد چون در اون صورت بیچاره میشدیم. استاد وارد کلاس شد و اولین نفر به من نگاه کرد و گفت خانم شاسوسا موضوع شما چی بود وای منو میگید زبونم بند رفت با یه صدای که از ته چاه در میومد موضوع رو گفتم و شانس اوردم که گفتن شما باشید هفته آینده تازه من اون موقع تونستم نفس بکشم. چهارشنبه و زلزله: ساعت4.25 دقیقه صبح با یه زلزله از خواب بیدار شدیم و وحشتمون با زلزله دوم که ساعت 4.45 اومد بیشتر شد و منو به اتاق مامان کشوند که کنار اون بخوابم ولی مگه دیگه تا صبح خوابم برد همش دست مامانمو محکم گرفته بودم و میترسیدم به خیر گذشت انشاالله این اتفاق هیچ کجای دنیا شدید رخ نده. پنجشنبه : تعطیل بود رفتیم خونه بابا بزرگم بد نبود ولی خوب.... جمعه: جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستام بود که دانشگاه براشون گرفته بود از صبح مهمون اون بودم تا ساعت 2 بعد از ظهر خوب بود و بسیار خوش گدشت. و امروز شنبه روز استرس: امروز روز ارائه پروژمون بود از صبح دانشگاه بودیم که کاملش کردیم و ساعت حدودا 5.30 یا 6 ارائه کردیم من که کم مونده بود سکته کنم اگه مهناز توضیح نداده بود من زبونم بند میرفت موقع حرف زدن استاد کلی تعریف کرد و گفت عالی بود.خلاصه که تموم شد و به خیر گذشت گر چه من الانم که دارم مینویسم داره قلبم تند تند میزنه. چقدر حرف زدم ها ببخشید اگه کسی اینجا رو خوند و خسته شدن معذرت میخوام. برام دعا کنید فردا امتحان دارم کارگاه لینوکس خدا رحم کنه.این ترم درسام واقعا سخته به دعای همتون احتیاج دارم 31 خرداد 2تا امتحان دارم هر دو هم برنامه نویسی تو دعاهاتون منو یادتون نره. تا بعد.................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط شاسوسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشخصات من :اسم مستعار من شاسوسا، اسمم مانیا، سنم 18، رشتم نرم افزار، علاقم فوتبال،فوتسال،موزیک آروم، شعر ، اخلاقم شاد و شیطون در این حال دل نازک و عصبی(شما بگیرید قاراش میش)، خواننده مورد علاقم داریوش آهنگ سازی شادمهرم دوست دارم (موزیک خالی)،شاعر سهراب، رنگ قرمز (رنگهای تند)، تیم پرسپولیس و بارسلونا و منچستر ،همه فهمیدید من کیم !
(قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.) |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|